وقتی مهرورزی ریتم هارمونی خاکی را تغییر می دهد

به گزارش یزد بلاگ، خبرنگاران؛ گروه جامعه-میثاق بدیعی مقدم: قطرات باران شوق داشتند هر چه سریعتر خود را از دل ابر بکنند و به پایین بیافکنند، چون اینجا کسی متهمشان نمی کند که باعث ایجاد ترافیک شده اند، لباسشان گِلی شده یا ماشینشان کارواش لازم شده، اینجا خاک تشنه، مانند زبان خشکی از کام زمین بیرون آمده و همراه مردمانش منت قطرات باران را به رسم میزبانی می کشد، در حیرتم از اینکه این رسم مهمان نوازی را مردمان به این خاک آموخته اند، یا این خاک مردمانش را مهمان نواز پرورانده است.

وقتی مهرورزی ریتم هارمونی خاکی را تغییر می دهد

زاهدان شهری است محصور در میان کوه ها، نه اینکه همه شان اشتران باشند یا لوچو، بعضی صرفا تپه ماهورهایی هستند که سعی دارند مانند بچه ها، قدبلندی نمایند و شهر را حصاری باشند. خاک میان کوه های کوتاه و بلند، منت قطرات باران را می کشد و نگاه به آسمان دارد، ابرها هم باقیمانده بارش های خود را به هزار سختی از شهرهای برخوردارتر و بالای سر مردمانی غنی تر عبور داده تا مرهمی باشند بر خاک خشک، اما نه اینکه خساست نمایند یا نخواهند بلکه بضاعتشان همین است که نم نم نمایند و فقط لبان این زبان خشک را تر نمایند و سهمی به کام تشنه نرسد. انگار در تقدیر این خاک نوشته شده که سهمش دریافت باقیمانده های اندک باشد.

شیرآباد گوشه ای از همین خاک تشنه است، اینجا خبری از هایلوکس های سفید دو کابین که شاخص لاکچری بودن در سیستان و بلوچستان است، نیست. اینجا همه چیز به رنگ همین خاک تشنه است حتی آسمانش، حتی خانه های لوکس دو طبقه اش که رخت تراورتن بر تن نموده اند، در گوشه ای ایستاده ام جلوی در مدرسه ای که یک سالی است تاسیس شده، بدون اینکه هیچ خشتی از سازمان نوسازی مدارس به اینجا رسیده باشد. اینجا یکی از همان خانه لوکس های حلیم آباد است، که البته برهنه است حتی از رخت تراورتن. اینجا توسط خیرینی به استیجار درآمده تا بچه های را در طرح جذب بازمانده از تحصیل پایبند کلاس و تخته نمایند. چقدر همه چیز این خاک با مردمانش ست است!

چون امروز روز کفش است، بیشتر نگاهم به زمین دوخته شده.بچه ها صف کشیده اند. پای بچه ها هارمونی خاکی را بر هم زده، هر کدام دمپایی های پلاستیکی رنگ به رنگی را پوشیده اند با نقشی از کارتون های هالیودی که البته سهم میکی موس غالب تر است؛ بعضی هم کهنه کفشهایی که فریاد می زند از برادر یا خواهر بزرگتر به آنها رسیده را بر پای دارند. نمی دانم خنده های نمکی بچه های قد و نیم قد بلوچ از دیدن غریبه است یا راضیی خاتمه انتظار برای کفش دار شدنشان؟ هر چه هست ولوله ای در محل به پا نموده.

کارتن های کفش از پشت وانت به داخل مدرسه می فرایند همراه با چشم های زیادی که آنها را بدرقه می نمایند. حاملان کفش، قهرمانهایی هستند که هر کدام در المپیک یا مسابقات جهانی درمواجه با حریفی که بارها زیر خم آنها را گرفته اند و خاک نموده اند، گاهی فیلته پیچ و گاهی ضربه فنی نموده اند تا پیروز میدان شوند و پرچم سه رنگ ایران را به اهتزاز بکشند حالا گویی آمده اند به جنگ مبارزه با فقر در موطن رستم و زال، در منطقه ای که بچه هاش با همه نداری برای قهرمانی آنها هورا کشیده اند و مثل تمام فرزندان ایران سرود ایران ایران سر داده اند.

آنها به میدان آمده اند تا مسئولیت اجتماعی قهرمانی و پهلوانی خود را نسبت به این مرز و بوم در یکی از محرومترین نقاط کشور به بهترین وجه ممکن ادای وظیفه نمایند. به بچه های که برای موفقیت آنها در دل کوچکشان بارها خدا را صدا زده اند. آمده اند تا یادشان نرود اگر شهرتی کسب نموده اند از لطف همین مردم بوده که میزبانی آنها را در قلبهایشان نموده اند.

محوطه ای انتخاب می گردد برای سایز کردن کفش، کاری که برای بسیاری از بچه ها اینجا نا مانوس است، دستهای پر زوری که روزگاری حریف های آمریکایی و قزاق و مغول و روس و... را روی تشک زرد کشتی زمین گیر می نموده است، آماده اند تا به بچه ها نحیف بلوچ ایرانی یاری کند تا پاپوش مناسبی برای پاهای خود پیدا نمایند، در این میان من هم دست به کار می شوم تا یاریی نموده باشم، اکثر حدسها در خصوص سایز کفش بچه ها اشتباه از آب در می آید، در واقع کوچکتر از آب درمیاید، خنده و گریه ام گرفته است، همه را با سایز پای دخترم متر می گرفتم، یکی از افراد که امور دفتر تسهیل گری را بر عهده دار برایم شرح می دهد چون این بچه ها مرتب دمپایی به پا دارند، پاهای بزرگتری نسبت به همسن های خود دارند. سایز کردن را با دست فرمان پیشنهادی خانم دکتر ادامه می دهیم.

بچه های که در سیاهه مدیر مدرسه بودند، راضی با کتانی های نو مدرسه را ترک می نمایند، اما هستند کسانی که در فهرست نبوده اند و راضی نمی شوند دست خالی بفرایند، مادرانی هم هستند که برای سایر بچه هایشان طلب کفش می نمایند. همه اینها ادامه کار را سخت می نماید، به زحمت بخاری های نفتی هم به کلاسهای سرد مدرسه اضافه می گردد و از میان بچه های با دست خالی عبور می کنیم، صحنه ای تلخ، اما چاره ای نیست. خیرین برای احسان بیشتر دریغ نمی نمایند، بضاعتشان همین بوده، مثل همان ابرهایی که دوست دارند بیشتر ببارند اما بضاعت بیشتری ندارند و البته هر چه ببارند هم جای حق آبه خشک شده هیرمند را نمی گیرند.

همت آباد محله دیگری است که طرح جذب بازمانده از تحصیل در آن در حال انجام است، طرحی برای بچه های که به دلیل بالارفتن سن در مدارس دیگر پذیرفته نمی شوند، اما اینجا محلی است که بچه ها فرصت می نمایند به پشت نیمکت ها برگردند، بدون پرداخت هیچ شهریه ای، اما معلمان می گویند دانش آموزان تا روزی به مدرسه می آیند که از آنها چیزی نخواهیم، کافی است بگوییم که فردا دفتر نقاشی بیاورید، دیگر عده ای به مدرسه نمی آیند. توزیع هر از گاهی اقلام در میان این مدارس اما حکم کاتالیزوری برای مدرسه آمدن دارد، مثلا همین کفش، تا بحث توزیعش به میان آمده تعداد والدینی که بچه های خود را از پشت نیمکت بیرون می کشند به شدت پایین می آورد.

در همت آباد اوضاع منظم تر است مدیر مدرسه تدبیرهایی را برای عدم ازدحام و توزیع مناسب تر تدارک دیده، تنها نگرانی بچه های کشتی گیر اما صف بچه ها در حیاط مدرسه است، باران کمی شدت گرفته، مشخص است که ابرها از خیرین خجل شده و سعی دارند خودی بنمایند و از قافله رحمت عقب نمانند. اما دانش آموزان که داخل می شوند، هیچ احساس بدی از خیس شدن ندارند، کودک بلوچ را چه به ترس از باران؟! آنها میزبانی شن های روان را با روی خوش انجام می دهند، باران که قطعا میهمان لطیفتر و کم آزارتری است. به لطف تدابیر مدیر مدرسه کار سرعت گرفته اما... امان از پاهای خیس و بدون جوراب که در هیچ کفشی جای نمی گیرند.

بعد از کفش، بخاری های نفت سوز هم تحویل مدرسه می گردد، برایم سوال شده که زاهدان مگر گازکشی شهری ندارد، آموزگاری با نگاه عاقل اندر سفیه می گوید: شما که خبرنگاری بهتر باید بدانی که آن خبر برای انتخابات بود و... با تکان دادن سرم می فهمد که علاقه ای به ادامه بحث ندارم.

حلیم آباد محله آخر است، مدرسه کوچکتر و جمع و جور است، کار سریع انجام می گردد و دانش آموزان نسبتا راضی به نظر می رسند، فرصتی دست می دهد تا بعد از توزیع 750 جفت کفش در سه محله حاشیه ای زاهدان بنشینیم و گپی بزنیم. یکی از بزرگان خاندانشهبخش می گوید: ما کم ندیدیم افرادی می آیند و عکس خود را می گیرند و می فرایند و دیگر هم پیدایشان نمی گردد اما بچه های موسسه خادمین امام علی(ع) بدون ادعا کار خود را می نمایند و ما هم سعی می کنیم با این گونه افراد همکاری کنیم، با بقیه هم کاری نداریم.

باران کم کم رو به خاتمه است، ابرها آخرین زرورشان را زده اند، اما این خشکسالی ظاهرا از آن حریف های چغر بدبدنی است که نمی گردد پشتش را به راحتی به خاک زد. برای رسیدن به فرودگاه از محله هایی رد می شویم که رنگ و لعاب بهتری دارند، اما درخت تک و توک پیدا می گردد، باران ابرها کار سخت تری پیش رو دارد.

منبع: خبرگزاری مهر
انتشار: 30 دی 1398 بروزرسانی: 5 اردیبهشت 1399 گردآورنده: yazdblog.ir شناسه مطلب: 215

به "وقتی مهرورزی ریتم هارمونی خاکی را تغییر می دهد" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "وقتی مهرورزی ریتم هارمونی خاکی را تغییر می دهد"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید